سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کلام اول سلام

بخش های وبلاگ

مطالب خواندنی

.:: کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد ::. 

غم ها روی سینه ات تل انبار می شوند
دنیا جلوی چشمت تیره و تار است
غصه ... غصه ... غصه ...
داغ ... داغ ... داغ ...
هیچ کسی از دوستانت، خانواده ات و آشنایانت زنده نمانده
دیگر طاقت نداری
بی تابی می کنی
بی قراری
تنها داراییت هم می خواهد از پیشت برود
با همه توان صدا می زنی
"مهلا یا اخى ، توقف حتى اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقى بعده "
برادرم ! آهسته باش ، توقف کن تا تو را سیر ببینم و با تو وداع کنم ، آن وداع جدا کننده اى که بعد از آن دیگر ملاقاتى با تو نخواهد بود.
آخر برادرت گفته "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی"
و دلت شهادت می دهد که او بر نخواهد گشت
باز هم ناله می زنی
"فمهلا اخى قبل الممات هنیئة / لتبرد منى لوعة و غلیل"
برادرم ! آهسته برو و قبل از مرگ ، اندکى با ما باش ، تا با دیدار تو، درون سوزان ، و سوز قلب پریشان و بى قرارم خنک گردد
نمی توانی تاب بیاوری اما برادرت نه بهتر بگویم مولایت، امامت یا بهتر از آنها عشقت تو را به گوشه ای می خواند
و دستی به گرمی خورشید و به وسعت آسمان بر سینه ات گذر می کند و تو آرام می شوی
آرامِ آرام
چاره ای نیست باید وداع کنی
"زینبم صبر کن"
صبر ...
صبر ...
صبر ...
چشم برادرم صبر می کنم
"صبرت على شى ء امر من اصبر / ساءصبر حتى یعجز الصبر عن صبرى"
بر چیزى که تلخ ‌تر از تلخى گیاه صبر است ، صبر مى کنم ، و به زودى چنان صبر مى کنم ، که نیروى صبر از قدرت صبر من ، درمانده گردد. آرى ، به گونه اى صبر کنم ، که صبر از من خسته شود
و حسینت می رود ...
و چشم تو به دنبال او ...
اندکی بعد او را می بینی که بر روی زمین افتاده با انبوهی از جراحات
می دوی و خود را روی پیکر نیمه جان او می اندازی و ناله می زنی
انت احسین اخى ، انت ابن امى ، انت نور بصرى ، انت مهجة قلبى ، انت حمانا، انت کهفنا، انت عمادنا، انت ابن محمد المصطفى ، انت ابن على المرتضى ، انت ابن فاطمه الزهراء
برادر بهوش می آید
به او می گویی برادرم ! به حق جدم رسول خدا (ص ) تو را قسم مى دهم با من سخن بگو.
او می گوید اى خواهرم ! قلبم شکست و سختى و کرب من زیاد شد. به خدا قسمت مى دهم که ساکت شوى و صبر پیشه کنى ،
وای خدای من حالا دیگر تو هستی و درد و غم و محنت و صبر ...
بجای آنکه ناله و شیون کنی
بجای آنکه مونسی بیابی برای درد دل
باید کودکان را از زیر گام های اسبان جمع کنی
باید گوشواره از گوش دخترکان در بیاوری
باید مراقب باشی کسی بجز تو تازیانه نخورد
کسی بجز تو سیلی نخورد
باید امانت های برادرت را مراقبت کنی که نکند شرمنده او شوی
باید درد دل زنان حرم را بشنوی که
باید یکی یکی دخترکان و پسرکان حرم را بخوابانی
و تنها مونس تو خدای کریم است
و چه نمازی خواند شب یازدهم
چه شفعی که با آن می توان تمام آدمیان را شفاعت کرد
و چه وتری ...
قنوتی که نه از سر استحباب بلکه شاید از روی ناتوانی یک دست بود
و دعای اعظم آن برای برادر
و چه درد ناک که دختر باید مانند مادر مصیبت ببیند
تازیانه بخورد
دشنام بشنود
وای خدای من سیلی بخورد
این موقع است که اگر خانم باشی می خواهی گوشه ای دنج بیابی و زار زار بگریی
آنقدر که احساس کنی سبک شدی
اما برادرت گفته نکند بر مصیبت او گریه کنی
اما باید قرار و پناه حرم باشی
آخر تو قاله سالاری
باید همه درد هایت را در سینه ات نگه داری
همه را ... همه را ...
و صبر کنی ... صبر ... صبر ...
آخر برادرت خواسته که صبر کنی ...
حتی دم برنیاوری

ببار ای بارون ببار / بر دلم گریه کن خون ببار / بر شب تیره چون زلف یار / بهر لیلی چو مجنون ببار
فدای غم های تو / خون میچکد از چشمای تو / بی تاب روی زیبای تو / می سوزه عالم در پای تو
 خون دل آسمون/زبون میگیره صاحب زمون/ای امان،ای امان،ای امان/عمه جان،عمه جان،عمه‏ جان
دل زارم در تبه / گوشه ی چادر زینبِ / امشب جون همه بر لبه / روضه خون مادر زینبِ
اگر که غوغا نکرد / اگه شکوه ز غم ها نکرد / سفره ی دلشو وا نکرد / غصه جیگرشو پاره کرد



دوستی می گفت عید غدیر رو که رد کردی، یواش یواش پیرهن مشکیت رو آماده کن که دیگه محرم آمدنی شده ...
دیگه سیاهی های حسینیه قلبت رو آمده کن که باید زیر سایه کتیبه ها بشن عذا دار حسین ...
دیگه باید به سینت بگی مهر همه بیرون! که حسینیه قلبم می خواهد صاحب اصلیش را مهمانداری کند  ...
آری؛ این صدای تپش قلبم نیست / درحسینهء دل سینه زنی ست ...
اندکی دیگر صدای زنگ قافله ای در صحرای نینوا خواهد پیچید ...
اندکی دیگر کسی خواهد گفت اعذوا بالله من الکرب و بلا ...
اندکی دیگر سه ساله ای ندای من الذی ایتمنی سر خواهد داد ...
اندکی دیگر ...
اندکی دیگر ...
اندکی دیگر ...

از داغ حسین (ع) اشک نم نم داریم
در خانه سینه تا ابد غم داریم
پیراهن و شال مشکی آماده کنید
ده روز دگر تا به محرم داریم

*****
دختری از کوفیان در انتظار گوشواره
این طرف خون می چکد از گوش های یک سه ساله
آن طرف مِی می خورند از شادی نا مردمیشان
این طرف ساقی لشکر در میان آب تشنه
آن طرف در خیمه ها اندر هوای بزم و شادی
این طرف اندر بیابان عرق سوز و آه  و ناله
آن طرف در خیمه ها گل کرده بحث تیر و خنجر
این طرف اندر کنار گاهواره مادری گریان و خسته
می کشند فریاد تکبیر آن طرف این قوم کافر
می کشد از خیمه های شاه دین آتش زبانه
در میان دود و آتش در میان خاک صحرا
بوته های یاس گلگون در میان تازیانه
می رسد هر جا ندای عمه جان دریاب ما را
مانده زینب یکه و تنها میان باغ لاله
آتش دامان طفلی شعله ور می گشت اما
بی مهابا آمد آن کوفی زد او را بی بهانه
کوفیان با نام حیدر دشمنی دارند، مردم
در میان کوفیان مانده، "علی" با دست بسته

شنبه 5/12/1385
خوابگاه دانشگاه



به خوبی فکر کن زیبا تری هست
خدایی هست بنده پروری هست

بدان ای دل اگر سخت است دنیا
جهان بهتری، زیباتری هست

صفایی دارد ای دل پاک بودن
درختت را از آن بار و بری هست

اگر بارید باران و سحر شد
دلی بگشا، برت بال و پری هست

سراپا مست آن شب بوی مستم
که بهر او شبی، چشم تری هست

بهاری باش و مست از آن می ناب
که ساقی و شراب و ساغری هست



شب بود؛
یک شب سنگین و غمگین و تنها؛
ماه در آسمان می درخشید اما زمین تاریک تر از هر شب بود؛
قدری هم باران می بارید، این را می شد از چشمان آن کودک خورد سال چادر به سری که آخر از همه می آمد، فهمید؛
سرد نبود اما بدن ها می لرزید؛
شاید هم پا ها بود که تاب عظمت آن تابوت را نداشت؛
شاید هم دستانشان دیگر یارای حمل این امانت اللهی را نداشت؛
می شد قد و بالای دو پسر را هم دید که آستین های عربی را به دهان گرفته اند و باران آن شب بر چشمان ایشان نیز اثر گذاشته بود؛
نمی دانم چه خبر بود اما آسمان رنگ دیگری به خود داشت و زمین نیز هم؛
انگار او نیز درد داشت، دردی به عمق 75، یا شاید هم 95 روز؛
و بزرگمردی که می گفتند آن درب با آن عظمت را از جای کنده بود، اما اینک در برابر یک تابوت پاهایش می لرزد؛
تابوتی که حامل یک مادر بود، این را می شد از زمزمه های آن سه کودک فهمید که آرام با خود از خاطرات مادرشان می گفتند؛
پسر بزرگ تر از گوشواره ای سخن می گفت؛
پسر کوچتر از آن دعایی که قلبشان را آب کرد، همان اللهم عجل وفاتی را می گویم؛
و آن دختر کوچک آخر کاروان، از چادری مشکی که با خاک زینت یافته بود؛
همین چند روز پیش بود مادرشان با دستان خودش -بهتر بگویم با یکی از دستانش- موهایشان را شانه زده بود؛
حالش خوب بود، می خندید، بر خلاف روز های قبل که کارش شده بود گریه بر غربت همسرش، فراغ پدرش و انحراف امت؛
یاد می کردند از اُحد و شکوِه هایی که تنها شنونده آن عمویشان حمزه بود؛
و آن سایه بان که بابایشان درست کرده بود تا آفتاب بیش از این صورت بانویش را نسوزاند و بی رحمی آن اعراب که آن سایبان را نیز خراب کردند؛
و آن مرد ... و آن بزرگ مرد که اینک دستانش را در دستان تابوت گذارده بود تا او را به سمت فراغ بکشاند؛
فراغ از تنها یار و یاورش؛
تنها مونس و هم دمش؛
تنها کسی که می دانست، می گفت و فریاد می زد که علی حق است و از همه هستیش برای اثبات ولایت مداریش مایه گذاشت؛
یادش می آمد که هنوز آب غسل پیامبر خشک نشده بود که آمدند پشت درب خانه او و در آن هنگام تنها کسی که مردانه از او حمایت کرد همان بانوی داخل تابوت بود؛
یادش می آمد که آن بانو به او گفته بود علی جان وقتی آمدی برای ازدواج با من پدرم به تو گفت سپرت را بفروش و خرج ازدواج کن. منظور او این بود که از این پس سینه بانویت سپر توست؛
می گریید وقتی یادش می آمد حتی یک بار هم فاطمه اش از او چیزی طلب نکرده بود؛
می خواست فریاد بزند که مقابل چشمانش همسرش را، همه هستیش را با تازیانه می زدند و او نمی توانست، یعنی نباید، دم بر می آورد؛
می خواست فریاد بزند که زهرایش حتی به او نگفته بود که بازویش چه شده، سینه اش چه شده، ماجرای کوچه چه بوده؛
دلش آتش می گرفت که بانویش چندین روز از او روی می گرفت، تا روی نیلی شده او را نبیند؛
می سوخت که بهترین همراهش را در طاعت خدا از دست می داد، نعم العون الی طاعت الله؛
مردی که فریادش تن کفر را در خیبر و احزاب و ... به لرزه می انداخت اینک داشت می لرزید؛
نه از ترس، نه از خوف بلکه از شدت غم و مصیبتی که او، فرزندانش و همه جهان بدان مبتلا شده؛
همه شهر خواب بودند، نه فقط آن شب، مدتی بود که خوابی سنگین آن شهر را فرا گرفته بود؛
 . . .
دیگر نزدیک شده بودند به مکانی که قرار بود از انسیه الحورایش جدا شود، همانی که آن ملعون درغگویش خوانده بود اما خدا شهادت می داد که او صدیقه است؛
تابوتی که آن بانو خودش دستور داده بود بسازندش تا پس از مرگ نیز برایش حجاب باشد را کنار قبری بر زمین نهاد و خودش برزمین افتاد، مانند کوهی که قرار بود در قیامت بر زمین افتد؛
شاید اینک همان قیامت موعود است که می گویند کودکی خورد سال در یک روز آن به پیری کهن سال تبدیل می شود؛
کودکان به گرد مادرشان جمع شدند و آخرین وداع را کردند و اینک علی بود که باید با دستان خودش بانویش را به دست خاک می سپرد؛
غم عالم در دلش نشسته بود و غربت کمرش را خم کرده بود؛
در فکر این بود که تنهایی چگونه بانویش را در دل این خانه جای دهد که دستانی از دل خاک بیرون آمد؛
چقدر این دستان آشنا بود!؛
انگار همان دستانی بود که روزی در همین مدینه دستان زهرا را در دستان او سپرده بود و به او گفت این یک امانت است؛
و اینک آمده بود تا امانتش را باز پس بگیرد؛
شرمنده بود؛
می خواست ناله بزند از این امانت داریش؛
اما نمی توانست، باید سکوت می کرد، سکوت!؛
سکوتی که کمر فاتح بدر و حنین را خم کرده بود؛
فاطمه را به دستان خاک سپرد و خودش لحد چید و خودش خاک ریخت؛
در حالی که تنها یک آروز داشت ...!
یک خواسته ...!
یک درخواست ... !

مرهمی خرج دل چاکم کنید
در کنـار فاطـمه خاکـم کنـیـد

در کنار فاطمه خاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید



زمانی فکر می کردم برای خوب بودن باید آدم مهمی باشم
و برای مهم بودن باید به مدارج عالی برسم
زمانی اگر از من می پرسیدی که می خواهی چکاره شوی می گفتم دکتر آن هم دکتر چشم پزشک
مدتی به دنبال این بودم که برنامه ریزی کنم و به پستی مدیریتی برسم تا از آن طریق بتوانم مشکلات بزرگی را حل کنم
زمانی تمام فکر و ذهنم مشغول گرفتن دکترا بود آن هم از یک دانشگاه بزرگ

اما الان می دانم که برای خوب بودن فقط باید خوب بندگی کنی ... حالا هر که باشی و در هر جایی حضور داشته باشی

کودک بودم می خواستم بزگ شوم
دانش آموز بودم آرزوی دانشجو شدن را در دل می پروراندم
دانشجو که بودم دوست داشتم زود تر فارغ التحصیل شوم
فارغ التحصیل که شدم دوست داشتم زود تر از سد سربازی بگذرم تا بتوانم شاغل شوم و ....

نمی دانم چرا انسانها اینقدر می دوند ...
گاهی می گویند که برای رسیدن به راحتی و آرامش باید دوید
اما غافلند آن لحظه ای که باید آرامش را در آن جست همین لحظه هاستند که با سرعتی باور نکردنی و بمانند ابر از کنارمان عبور می کنند ...
غافل از اینکه دنیا چیزی جز همین دقایق و ثانیه ها نیست
غافل از اینکه ...
باید بندگی کرد خدایی را که آرامش حقیقی در دستان اوست
باید بنده خدا باشی تا خدا همه دنیا را بنده ات کند
باید بنده باشی تا بتوانی بالای امضایت بنویسی: 

العبد



به مناسبت سالروز به امامت رسیدن آقا امام زمان (عجل الله فرجه) این دو سه بیت را به پیشگاه ایشان تقدیم می کنم باشد که برگه زردی شود تحفه درویش

حیف از این روی سپیدی که سیاهش کردم
حیف از آن عمر عزیزی که تباهش کردم
روز ها می گذرد از پی هم لیک دریغ
حیف از آن روز سپیدی که سیاهش کردم
بود دامان تو از بهر من ایمن جایی
حیف از آن امن مکانی که رهایش کردم
روی زیبای تو را آیینه ها حیرانند
حیف از آن روی که من سرد نگاهش کردم
سوز و سرمای خزان برد ز کف تاب و توان
حیف از عطر بهاری که خزانش کردم
ساقی آن روز بشارت ز وصالت می داد
حیف از آن وعده وصلی که جفایش کردم
بود آن میکده آکنده ز عطر رخ دوست
حیف از آن عطر دلارا که [لطفا برای این بیت قافیه پیشنهاد بدهید]



نمی دونم تا حالا شده یکی رو خیلی دوست داشته باشی؟ خیلی زیاد!
اونقدر که جونت به جونش بسته باشه
تا اون حد که هیچ کس و هیچ چیز جز مرگ نتونه بین شما جدایی بیاندازد
اونقدر که نتونی غمش رو ببینی؟
تا اون حد که دوست داشته باشی هرچه که داری را برای او فدا کنی
اونقدر که .... در یک کلام عاشقش باشی و او معشوق تو
اگر تا این حد عاشق کسی شده باشی، تمام خواسته هایت می شود خواسته های او
دیگر از تو چیزی باقی نمی ماند که چیزی بخواهد. همه وجودت می شود او ... او ... او ...
حالا تصور کن آن شخص برادرت باشد ... امامت باشد ... مولایت باشد
و این معشوق در سختی شدید و مصیبات فراوان قرار گرفته و تو می توانی قدری از این درد او را التیام بخشی
قدرت داری، توان داری، می توانی حتی شده به اندازه دقایقی او را آرام کنی
اگر خوب این شرایط را تصور کنی تازه خواهی فهمید که عباس عصر عاشورا چه حالی داشت
مانند پروانه به دور برادر می گشت
نکند خاطر او آزرده شود
نکند حسین احساس تنهایی کند
نکند خیام حسین احساس کنند پدرشان، همسرشان و مولایشان تنها مانده
بار ها مراجعه کرد و اذن میدان گرفت
و هر بار حسین با لحنی سوز ناک برادر را جواب کرد حتی یکبار فرمود
یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب
برادر، تو صاحب پرچم منی، اگر تو بروی شیراز? کار از هم می پاشد، جمع ما متفرق می شود، عمارت زندگی ما خراب می شود.
آری این عشق یکطرفه نبود حسین هم عاشق برادرش بود
اما وقتی حسین ماند و یک لشگر دشمن دیگر عباس نتوانست تاب بیاورد و تحمل کند به هر طریق که بود اذن گرفت اما نه برای جنگ
معشوقش از او آب خواسته ... آب
فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء
عباسم کمی آب برای این بچه ها بیاور
آخر خیام حسین تشنه اند
علی اصغر تشنه است ... رقیه تشنه است ... کودکان و زنان حرم تشنه اند
آتش گرفت قلب عباس وقتی ...
فَسَمَعَ الأطفال یُنادون العَطَش العَطَش
وقتی شنید اطفال حسین ناله العَطَش، العَطَش سر می دهند
و فقط خدا می داند که چه حالی داشت عباس که سرانجام معشوقش از او چیزی خواست
آن هم چه دُر گرانبهایی ... آب ... آب ...
سوار بر اسب شد و به سمت علقمه شتافت
خود را به نحر رساند، پیاده شد
مشتی از آب برداشت و با آب سخن گفت
ای آب تو اینجا موج می زنی و اطفال حسین آن سوی در خیمه ها تشنه اند
مشک را از آب پر کرد و راه نخلستان گرفت تا زودتر آب را به خیام برساند
تا زود تر لبخند روی لبان معشوقش را بعد از یک روز مصیبت ببیند
اما دل ها بسوزد که این نامرد مردم آن بلایی را بر سر علمدار حسین آوردند که می دانید
و صدایی در کربلا پیچید که قلب زینب را خون کرد
اخا ادرک اخاک
برادر برادرت را دریاب
آری قلب زینب شکست
هم از این جهت که حسینش بی یاور شد
هم از این جهت که عباس حسین را برادر خطاب کرد اما هیچ گاه زینب را خواهر خطاب نکرد
برادر ... و چه برادری ...
مانند باز شکاری به سر بالین برادرش رسید و عباسش را دید در حالی که خون تمام پیکرش را فراگرفته و دست در بدن ندارد و تمام بدنش را با تیر به هم دوخته اند
تا این چنین علمدارش را دید دست به کمر ناله زد
(ألانَ إن کَسَرَ وَ غَلَّت حیلَتی وَ نَقطَعَ رَجائی وَ شَمُطَ بی عَدوّی وَ الکَمَهُ قاتِلی
برادر کمرم شکست و چاره ام کم شد امیدم برید، حالا دیگر دشمن مرا زخم زبان می زند، غص? تو مرا می کشد.

تا تو بودی  من پناهی  داشتم / با  وجـود  تو  سپاهی  داشتم
تا تو بودی خیمه ها آرام  بود/ دشمنـم در  کربلا  ناکام   بود
تا تو بودی خیمه ها پاینده بود/ اصغرشش ماهه من زنده بود
بود امیدم  مرا یاری کنی/ سالها بهرم علمداری کنی
 ای دریغا شد امیدم ناامید/ بی برادر گشتم و پشتم خمید



تا حالا شده بشنوید که یکی داره توی باغش علف هرز پرورش می ده!؟ هفته ای چند مرتبه هم بهشون آب می ده و براشون کود می خره؟
یا اینکه یکی به یه مُرده بهترین غذای دنیا رو داده و بهترین تقفریحات رو براش فراهم کرده؟
هیچ انسان عاقلی موارد بالا و بسیاری از این موارد رو باور نمی کنه. اصل اینه که باغبان برای پرورش درختان به باغ آب و کود می ده و بهشون رسیدگی می کنه. حالا این وسط یه تعدادی علف هرز هم از این آب و کود و رسیدگی بهره مند می شوند.
در مورد مُرده هم همینطوره. اگر کسی مورد توجه و رسیدگی قرار می گیره بخاطر این جسم خاکی که قراره چند روز دیگه بپوسه نیست. بلکه بخاطر روحی است در کالبد این جسم قرار گرفته.
نسبت ما و امام عصر هم همینطوره. یعنی اگر به ما نعمتی می رسه، اگر توجهی از سوی یکتای بی همتا به ما می شود و اگر حتی زنده ایم به یمن وجود آن امام عزیزه. چرا که فرمود

بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجوُدِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاء
به میمنت و برکت او خلایق روزی داده می‌شوند و به واسطه وجود او زمین و آسمان برجا ایستاده‌است.
(بحارالانوار،ج 1، ص 94 - مفاتیح الجنان، دعاى عدیله.)

بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجوُدِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاء



منزل یعنی محل نزول ...
یعنی جایی که به آن نازل می شوند ...
پس هر وقت دلت هوای مولایت را کرد بدان که آن زمان دلت منزل آقاست ...
مثل همین الان که دلتان هوای ایشان را کرده ...
شنیبده ای که می گویند
القلب حرم الله ...
آری قلب حرم خدای تعالی است ...
می دانی کی زمان رویت روی ماه آقایت می رسد ...
زمانی که قلبت همواره به یاد آقا باشد ...
پس سعی کن قلبت همواره برای آقا باشد و بخاطر او بتپد ...
و برای رسیدن به این مهم باید با تمام توان به این گفته عمل کنی که ...
فلا تسکن حرم الله غیر الله ...
آری بجر خدا و اولیایش نباید در قلب بگنجانی ...
و ای کاش که قلبمان همواره منزل آقای خوبی ها باشد ...
آن زمان است که با قوت قلب می توانی بسرایی که ...

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

پی نوشت: مخاطب متن بالا خودم بودم



یه موقع هایی پیش می یاد که دلمون هوای آقا امیر المومنین (علیه السلام)  رو داره، اینجور وقتا دلمون رو راهی نجف اشرف می کنیم و روبروی ایوان با صفای آقا می ایستیم و زمزمه می کنیم ...

ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد
در طوف حرم یوسف زهرا گوید
ایوان نجف عجب صفایی دارد

یه وقت هایی می شه که دلت هوای آقا ابی عبد الله (علیه السلام)  رو داره، اون وقته که دلت رو راهی بین الحرمین می کنیم و با اذن آقا ابوالفضل رو به گند طلایی ارباب می ایستی و زیر لب زمزمه می کنی ...

یه خیابون بهشته اسمش بین الحرمینه
هر کجاش که پا می زاری جا قدم های حسینه

یه موقع هایی هم پیش می یاد که دلت هوای حرم امام رضا (علیه السلام) می کنه، اون وقته که دلت رو راهی صحن مسجد گوهر شاد می کنی در حال گریه زمزمه می کنی ...

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

اما من سوال دارم ... دل من هوای مادر سادات رو داره ... می خوام دلم رو بفرستم کنار مزار ایشون یکی به من بگه دلم رو روانه کجا کنم؟ .... فدای اون مادری که سالهاست تنها زائر مزارش فرزند غریبش امام زمانه (علیه السلام) ...
البته بزرگان به ما یاد دادن این جور وقتا دلمون رو راهی قبرستان بقیع کنیم ... اما عزیز دلم اگه رفتی بقیع دنبال گنبد و بارگاه نگرد ... اونجا یه خرابس که چهار تا قبر غریب دل آدم رو آتش می زنه ....

ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا
هرکجا پر می‌کشی تو حرم امام رضا
من کبوتر بقیعم، با تو خیلی فرق دارم
جای گنبد سرمو به روی خاک‌ها می‌ذارم
خونه‌ی قشنگ تو کجا و این خونه کجا؟
گنبد طلا کجا قبرای ویرونه کجا؟
اونجا هرکی می‌پره طائر افلاکی می‌شه
تو بقیع بال و پر کبوترا خاکی می‌شه
اونجا خادما با زائر آقا مهربونند
اینجا زائرا رو از کنار قبرا می رونند
تو که هر شب می سوزه صد تا چراغ دور و برت
به امام رضا بگو غریب تویی، یا مادرت؟

ضریح سابق قبرستان بقیع که به دست وهابی ها تخریب شد / کلیک جهت مشاهده سایز بزرگ

توضیح: این پست به مناسبت سالروز تخریب بارگاه ائمه بقیع در روز هشتم شوال، سال 1343 هـ.ق به فرقه ضاله وهابیت، نوشته شده است

التماس دعای فرج



   1   2      >