کلام اول سلام

بخش های وبلاگ

مطالب خواندنی

.:: کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد ::. 

سلفی کبوتر با حرم امام رضا


ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا

تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیع ام با تو خیلی فرق دارم

سرم و بجای گنبد روی خاکا می ذارم

خونه ی قشنگ تو کجا و این خونه کجا

گنبد طلا کجا قبرهای ویرونه کجا

اونجا هرکی می پره طائر افلاکی می شه

اینجا هرکی می پره بال و پرش خاکی می شه

اونجا خادما با زائر آقا مهربونن

اینجا زائرا رو از کنار قبرا می رونن

کی میگه که تو غریبی غریب عاشق نداره

روز و شب این همه عاشق رو خاکت سر می ذاره

غریب اونه تو بقیع شمع و چراغی نداره

نه ضریح و نه حرم حتی رواقی نداره

توکه صدتاچلچراغ میسوزه در دوروبرت

به امام رضا بگوغریب توئی یامادرت؟



غم ها روی سینه ات تل انبار می شوند
دنیا جلوی چشمت تیره و تار است
غصه ... غصه ... غصه ...
داغ ... داغ ... داغ ...
هیچ کسی از دوستانت، خانواده ات و آشنایانت زنده نمانده
دیگر طاقت نداری
بی تابی می کنی
بی قراری
تنها داراییت هم می خواهد از پیشت برود
با همه توان صدا می زنی
"مهلا یا اخى ، توقف حتى اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقى بعده "
برادرم ! آهسته باش ، توقف کن تا تو را سیر ببینم و با تو وداع کنم ، آن وداع جدا کننده اى که بعد از آن دیگر ملاقاتى با تو نخواهد بود.
آخر برادرت گفته "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی"
و دلت شهادت می دهد که او بر نخواهد گشت
باز هم ناله می زنی
"فمهلا اخى قبل الممات هنیئة / لتبرد منى لوعة و غلیل"
برادرم ! آهسته برو و قبل از مرگ ، اندکى با ما باش ، تا با دیدار تو، درون سوزان ، و سوز قلب پریشان و بى قرارم خنک گردد
نمی توانی تاب بیاوری اما برادرت نه بهتر بگویم مولایت، امامت یا بهتر از آنها عشقت تو را به گوشه ای می خواند
و دستی به گرمی خورشید و به وسعت آسمان بر سینه ات گذر می کند و تو آرام می شوی
آرامِ آرام
چاره ای نیست باید وداع کنی
"زینبم صبر کن"
صبر ...
صبر ...
صبر ...
چشم برادرم صبر می کنم
"صبرت على شى ء امر من اصبر / ساءصبر حتى یعجز الصبر عن صبرى"
بر چیزى که تلخ ‌تر از تلخى گیاه صبر است ، صبر مى کنم ، و به زودى چنان صبر مى کنم ، که نیروى صبر از قدرت صبر من ، درمانده گردد. آرى ، به گونه اى صبر کنم ، که صبر از من خسته شود
و حسینت می رود ...
و چشم تو به دنبال او ...
اندکی بعد او را می بینی که بر روی زمین افتاده با انبوهی از جراحات
می دوی و خود را روی پیکر نیمه جان او می اندازی و ناله می زنی
انت احسین اخى ، انت ابن امى ، انت نور بصرى ، انت مهجة قلبى ، انت حمانا، انت کهفنا، انت عمادنا، انت ابن محمد المصطفى ، انت ابن على المرتضى ، انت ابن فاطمه الزهراء
برادر بهوش می آید
به او می گویی برادرم ! به حق جدم رسول خدا (ص ) تو را قسم مى دهم با من سخن بگو.
او می گوید اى خواهرم ! قلبم شکست و سختى و کرب من زیاد شد. به خدا قسمت مى دهم که ساکت شوى و صبر پیشه کنى ،
وای خدای من حالا دیگر تو هستی و درد و غم و محنت و صبر ...
بجای آنکه ناله و شیون کنی
بجای آنکه مونسی بیابی برای درد دل
باید کودکان را از زیر گام های اسبان جمع کنی
باید گوشواره از گوش دخترکان در بیاوری
باید مراقب باشی کسی بجز تو تازیانه نخورد
کسی بجز تو سیلی نخورد
باید امانت های برادرت را مراقبت کنی که نکند شرمنده او شوی
باید درد دل زنان حرم را بشنوی که
باید یکی یکی دخترکان و پسرکان حرم را بخوابانی
و تنها مونس تو خدای کریم است
و چه نمازی خواند شب یازدهم
چه شفعی که با آن می توان تمام آدمیان را شفاعت کرد
و چه وتری ...
قنوتی که نه از سر استحباب بلکه شاید از روی ناتوانی یک دست بود
و دعای اعظم آن برای برادر
و چه درد ناک که دختر باید مانند مادر مصیبت ببیند
تازیانه بخورد
دشنام بشنود
وای خدای من سیلی بخورد
این موقع است که اگر خانم باشی می خواهی گوشه ای دنج بیابی و زار زار بگریی
آنقدر که احساس کنی سبک شدی
اما برادرت گفته نکند بر مصیبت او گریه کنی
اما باید قرار و پناه حرم باشی
آخر تو قاله سالاری
باید همه درد هایت را در سینه ات نگه داری
همه را ... همه را ...
و صبر کنی ... صبر ... صبر ...
آخر برادرت خواسته که صبر کنی ...
حتی دم برنیاوری

ببار ای بارون ببار / بر دلم گریه کن خون ببار / بر شب تیره چون زلف یار / بهر لیلی چو مجنون ببار
فدای غم های تو / خون میچکد از چشمای تو / بی تاب روی زیبای تو / می سوزه عالم در پای تو
 خون دل آسمون/زبون میگیره صاحب زمون/ای امان،ای امان،ای امان/عمه جان،عمه جان،عمه‏ جان
دل زارم در تبه / گوشه ی چادر زینبِ / امشب جون همه بر لبه / روضه خون مادر زینبِ
اگر که غوغا نکرد / اگه شکوه ز غم ها نکرد / سفره ی دلشو وا نکرد / غصه جیگرشو پاره کرد



دوستی می گفت عید غدیر رو که رد کردی، یواش یواش پیرهن مشکیت رو آماده کن که دیگه محرم آمدنی شده ...
دیگه سیاهی های حسینیه قلبت رو آمده کن که باید زیر سایه کتیبه ها بشن عذا دار حسین ...
دیگه باید به سینت بگی مهر همه بیرون! که حسینیه قلبم می خواهد صاحب اصلیش را مهمانداری کند  ...
آری؛ این صدای تپش قلبم نیست / درحسینهء دل سینه زنی ست ...
اندکی دیگر صدای زنگ قافله ای در صحرای نینوا خواهد پیچید ...
اندکی دیگر کسی خواهد گفت اعذوا بالله من الکرب و بلا ...
اندکی دیگر سه ساله ای ندای من الذی ایتمنی سر خواهد داد ...
اندکی دیگر ...
اندکی دیگر ...
اندکی دیگر ...

از داغ حسین (ع) اشک نم نم داریم
در خانه سینه تا ابد غم داریم
پیراهن و شال مشکی آماده کنید
ده روز دگر تا به محرم داریم

*****
دختری از کوفیان در انتظار گوشواره
این طرف خون می چکد از گوش های یک سه ساله
آن طرف مِی می خورند از شادی نا مردمیشان
این طرف ساقی لشکر در میان آب تشنه
آن طرف در خیمه ها اندر هوای بزم و شادی
این طرف اندر بیابان عرق سوز و آه  و ناله
آن طرف در خیمه ها گل کرده بحث تیر و خنجر
این طرف اندر کنار گاهواره مادری گریان و خسته
می کشند فریاد تکبیر آن طرف این قوم کافر
می کشد از خیمه های شاه دین آتش زبانه
در میان دود و آتش در میان خاک صحرا
بوته های یاس گلگون در میان تازیانه
می رسد هر جا ندای عمه جان دریاب ما را
مانده زینب یکه و تنها میان باغ لاله
آتش دامان طفلی شعله ور می گشت اما
بی مهابا آمد آن کوفی زد او را بی بهانه
کوفیان با نام حیدر دشمنی دارند، مردم
در میان کوفیان مانده، "علی" با دست بسته

شنبه 5/12/1385
خوابگاه دانشگاه



شب بود؛
یک شب سنگین و غمگین و تنها؛
ماه در آسمان می درخشید اما زمین تاریک تر از هر شب بود؛
قدری هم باران می بارید، این را می شد از چشمان آن کودک خورد سال چادر به سری که آخر از همه می آمد، فهمید؛
سرد نبود اما بدن ها می لرزید؛
شاید هم پا ها بود که تاب عظمت آن تابوت را نداشت؛
شاید هم دستانشان دیگر یارای حمل این امانت اللهی را نداشت؛
می شد قد و بالای دو پسر را هم دید که آستین های عربی را به دهان گرفته اند و باران آن شب بر چشمان ایشان نیز اثر گذاشته بود؛
نمی دانم چه خبر بود اما آسمان رنگ دیگری به خود داشت و زمین نیز هم؛
انگار او نیز درد داشت، دردی به عمق 75، یا شاید هم 95 روز؛
و بزرگمردی که می گفتند آن درب با آن عظمت را از جای کنده بود، اما اینک در برابر یک تابوت پاهایش می لرزد؛
تابوتی که حامل یک مادر بود، این را می شد از زمزمه های آن سه کودک فهمید که آرام با خود از خاطرات مادرشان می گفتند؛
پسر بزرگ تر از گوشواره ای سخن می گفت؛
پسر کوچتر از آن دعایی که قلبشان را آب کرد، همان اللهم عجل وفاتی را می گویم؛
و آن دختر کوچک آخر کاروان، از چادری مشکی که با خاک زینت یافته بود؛
همین چند روز پیش بود مادرشان با دستان خودش -بهتر بگویم با یکی از دستانش- موهایشان را شانه زده بود؛
حالش خوب بود، می خندید، بر خلاف روز های قبل که کارش شده بود گریه بر غربت همسرش، فراغ پدرش و انحراف امت؛
یاد می کردند از اُحد و شکوِه هایی که تنها شنونده آن عمویشان حمزه بود؛
و آن سایه بان که بابایشان درست کرده بود تا آفتاب بیش از این صورت بانویش را نسوزاند و بی رحمی آن اعراب که آن سایبان را نیز خراب کردند؛
و آن مرد ... و آن بزرگ مرد که اینک دستانش را در دستان تابوت گذارده بود تا او را به سمت فراغ بکشاند؛
فراغ از تنها یار و یاورش؛
تنها مونس و هم دمش؛
تنها کسی که می دانست، می گفت و فریاد می زد که علی حق است و از همه هستیش برای اثبات ولایت مداریش مایه گذاشت؛
یادش می آمد که هنوز آب غسل پیامبر خشک نشده بود که آمدند پشت درب خانه او و در آن هنگام تنها کسی که مردانه از او حمایت کرد همان بانوی داخل تابوت بود؛
یادش می آمد که آن بانو به او گفته بود علی جان وقتی آمدی برای ازدواج با من پدرم به تو گفت سپرت را بفروش و خرج ازدواج کن. منظور او این بود که از این پس سینه بانویت سپر توست؛
می گریید وقتی یادش می آمد حتی یک بار هم فاطمه اش از او چیزی طلب نکرده بود؛
می خواست فریاد بزند که مقابل چشمانش همسرش را، همه هستیش را با تازیانه می زدند و او نمی توانست، یعنی نباید، دم بر می آورد؛
می خواست فریاد بزند که زهرایش حتی به او نگفته بود که بازویش چه شده، سینه اش چه شده، ماجرای کوچه چه بوده؛
دلش آتش می گرفت که بانویش چندین روز از او روی می گرفت، تا روی نیلی شده او را نبیند؛
می سوخت که بهترین همراهش را در طاعت خدا از دست می داد، نعم العون الی طاعت الله؛
مردی که فریادش تن کفر را در خیبر و احزاب و ... به لرزه می انداخت اینک داشت می لرزید؛
نه از ترس، نه از خوف بلکه از شدت غم و مصیبتی که او، فرزندانش و همه جهان بدان مبتلا شده؛
همه شهر خواب بودند، نه فقط آن شب، مدتی بود که خوابی سنگین آن شهر را فرا گرفته بود؛
 . . .
دیگر نزدیک شده بودند به مکانی که قرار بود از انسیه الحورایش جدا شود، همانی که آن ملعون درغگویش خوانده بود اما خدا شهادت می داد که او صدیقه است؛
تابوتی که آن بانو خودش دستور داده بود بسازندش تا پس از مرگ نیز برایش حجاب باشد را کنار قبری بر زمین نهاد و خودش برزمین افتاد، مانند کوهی که قرار بود در قیامت بر زمین افتد؛
شاید اینک همان قیامت موعود است که می گویند کودکی خورد سال در یک روز آن به پیری کهن سال تبدیل می شود؛
کودکان به گرد مادرشان جمع شدند و آخرین وداع را کردند و اینک علی بود که باید با دستان خودش بانویش را به دست خاک می سپرد؛
غم عالم در دلش نشسته بود و غربت کمرش را خم کرده بود؛
در فکر این بود که تنهایی چگونه بانویش را در دل این خانه جای دهد که دستانی از دل خاک بیرون آمد؛
چقدر این دستان آشنا بود!؛
انگار همان دستانی بود که روزی در همین مدینه دستان زهرا را در دستان او سپرده بود و به او گفت این یک امانت است؛
و اینک آمده بود تا امانتش را باز پس بگیرد؛
شرمنده بود؛
می خواست ناله بزند از این امانت داریش؛
اما نمی توانست، باید سکوت می کرد، سکوت!؛
سکوتی که کمر فاتح بدر و حنین را خم کرده بود؛
فاطمه را به دستان خاک سپرد و خودش لحد چید و خودش خاک ریخت؛
در حالی که تنها یک آروز داشت ...!
یک خواسته ...!
یک درخواست ... !

مرهمی خرج دل چاکم کنید
در کنـار فاطـمه خاکـم کنـیـد

در کنار فاطمه خاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید



تنگ مانند دل گرد خستگی روی دلم نشسته!
قدری هم دلتنگی!
مقدار اندکی هم درماندگی!
و گلایه از دوری!
نگرانی هم به میزان لازم!

آخر حق دارد دلم در این دنیای وا نفسا!
در این غربت آباد غریب!
خستگی حق اوست؛ نیست!
خوب او هم حق دارد که دلگیر بشود!
او هم دوست دارد تو را بخواند و در کنار تو باشد!

خسته شدست، از بس که تعریف ایام حضورت را شنیده اما آن را ندیده!
دلبسته به همین تعریف ها!
همین نقش هایی که از با تو بودن در ذهنش نگاشته!
و دلتنگ است از اینکه این قرار ها مدام جوابش فراغ است!
و چه تلخ دارویی است داروی صبر!
صبر ... !
صبر ...!

آخر تنها رفتن این راه خیلی سخت تر از آن است که فکرش را می کرد!
خیلی دل می خواهد که بتوانی بی دلدار بروی و نهراسی!
آن هم با این دل تنگ و پژمرده که او دارد!
مرد می خواهد مرد!
گفته بودند که طی این مرحله بی همرهی خضر نکن!
اما باورش نمی شد اینقدر تنهایی سخت باشد!
آخر مگر چقدر طاقت دارد!
آخر مگر چقدر سپر دارد او، که قرار است  بجنگد!
با شیطان!
با نفس خود!
با ابلیس های آدم گون!
و با هزاران هزار دشمن دیگر!

ای کاش دلی بود که با آن دل می خواندت و تو هم جوابش می دادی!
نه این دل که اگر جوابش نکنی، خدا رحمش کرده!
می خواهد فریاد بزند و ناله کند و گریه سر دهد از این بی جوابی سوال های بی انتها!
اما دریغ که نمی تواند!
نمی تواند چون دلش نیز با آن ناله ها همراه نیست!

و ای کاش ... و ای کاش ... و ای کاش ...

ای کاش می توانست درد دلش را برای کسی نجوا کند!
برای کسی که او می داند چطور و کجا باید چه کاری کرد!
و چه کاری نکرد!
ای کاش می توانست فریاد بزند و تو را بخواند!
تو را که واسطه فیضی!
تو را که واسطه رزقی!
تو را که ...!
اما حیف و صد حیف که روی خواندن نیست!
بخاطر گناه!
بخاطر دوری!
بخاطر حجاب!
و بخاطر ... !



   1   2      >